فريد الدين العطار النيسابوري
337
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ديد قصرى همچو فردوس از نگار * تختِ زرّين از كنارش تا كنار عنبرين ده شمع بر افروختند * همچو هيزم عود بر هم سوختند بر كشيده آن بتان يكسر سماع * عقل جان را كرده ، جان تن را وداع بود آن شب مىميانِ جمع در * همچو خورشيدى به نورِ شمع در در ميانِ آن همه خوشّىّ و كام * گم شده در چهرهء دختر غلام مانده بود او خيره ، نه عقل و نه جان * نه درين عالم ، به معنى ، نه در آن سينه پر عشق و زفان لال آمده * جانِ او از ذوق در حال آمده چشم بر رخسارهء دلدار داشت * گوش بر آوازِ موسيقار داشت هم مشامش بوىِ عنبر يافته * هم دهانش آتشِتر يافته دخترش در حال جامى مىبداد * نُقلِ مىرا بوسهاى در پى بداد چشمِ او در چهرهء جانان بماند * در رخِ دختر همى حيران بماند چون نمىآمد زفانش كارگر * اشك مىباريد و مىخاريد سر هر زمان آن دخترِ همچون نگار * اشك بر رويش فشاندى صد هزار گه لبش را بوسه دادى چون شكر * گه نمك در بوسه كردى ، بى جگر